فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه مسلموناااا.... و امیدواریم بتونیم میهمان های خوبی باشیم توی این مهمونی..
توی این پست تصمیم داریم یه خورده محاوره ای کار کنیم یعنی از اونجایی که ما ایرانی هستیم و مسلمون هستیم و حتی باوجود روزهای گرم و طاقت فرسا تمام سعی مونو میکنیم تا این چیزا باعث نشه عقایدمونو کنار بزاریم ... انشالله.. که همینطور میمونه...
خب خواستیم کاری بکنیم که اگه حوصله تون سر رفت و تخمه هم که نمیتونید بشکنید (البته امیدواریم)
و تصمیم گرفتید برین اینترنت ، حالا این وسط توفیقی شد و یه سری به وبلاگ ما زدید ـ خالی از لطف نباشه... یه چند تا خاطره هست راجع به ماه مبارک که اینجا براتون میگیم .. شمام اگه خاطره ای راجع به ماه رمضون داشتید میتونید تو نظرات برامون بگید و ما هم توی همین پست با اسم خودتون ثبت میکنیم..!!

خاطره شماره 1) ---- مربوط به ساناز --------
از اونجایی که ما خونواده ای همه مون حساسیت زیادی نسبت به خواب داریم و تقریبا دو سوم روزمون رو توی خواب غفلت به سر می بریم
.این موضوع رو تقریبا بیشتر دوستام می دونن که به تماس تلفنی بعد از ساعت 9 شب پاسخ داده نمیشه و یه جورایی میس کال میشه... رو همین حساب دوستامم تمام کارهاشونو واسه قبل 9 تنظیم میکنن. این موضوع خواب زیاد درد سر ساز نیست واسه ما ـ تنها معزلش همین ماه رمضون هاست که گریبان گیر ما میشه
.گفتم که اگه ما ساعت خواب واقی مون که چیزی حدود 11 ساعته ( از ساعت 9 نیمه شب تا ساعت 8 کله صبح ) به طور کامل طی نشه و یه خلل ایجاد بشه ،؛ دیگه تمومه .یعنی اون روز واسه ما روز نمیشه. چون که ما حساسیم و اون خلل باعث میشه تمام حس ما رو به هم بزنه.
خلاصه....شب های اول ماه رمضون که همین دیشب هم بود مساویه با شب اول قبر...
سال های قبل همیشه مامانم دو ساعت زود تر بیدار میشد تا ما رو بیدار کنه
.. ما هم که دنیا رو اب ببره ما رو خواب... به زور و بدبختی ـ ثانیه نود با چشم های بسته یه چیزی میخوریم و به خواب ادامه میدیم. ولی خدایش مامانم دیگه خسته شده بود از این وضعیت ـ تا اینکه از پارسال نقطه ضعف مارو پیدا کرد و دمار از روزگار ما در آورده ...
من خودم به شخصه یکی از دلایلی که عمرا اگه ظهر ها بخوابم اینه که ـ میگم مگه آدم با این همه نور خوابش می بره؟
نقطه ضعف ما نوره... ما توی اتاقمون که میخوابیم یه مهتابی هست که وقتی روشن میکنیم تا چند دقیقه صدای بدی میده و نور مزخرفی داره .. مامانم یه نیم ساعت مونده به اذان صبح ، فقط یه تک و پا میاد بی زحمت اون مهتابی رو روشن میکنه بعد با خیال راحت میره ... مام که دو مین نگذشته سریع ألم میشیم . به همین سادگی .. به همین خوشمزگی ...!!!
حالا چیزی که این وسطه اینه که نمیونمیم چه رازی تو ی این مهتابی هست که هر بار اقدام میکنیم به تعویض کردنش .. نمیشه !! علتش رو باید تماس بگیریم جومونگ به همراه گروهش . بیان کشف کنن....!!!

خاطره شماره ۲) ---- مربوط به اعتکاف از زبان رویا --------
آخرای تابستون بود وما زمان انتخاب واحد مون....
ما 3 تا مثل همیشه با هم دیگه رفته بودیم دکمون که یهو دیدیم روی ستون چسبانیده بودن::مراسم پر فیض اعتکاف زمان: ......... مکان:.......... بدو بالام جان
ماهم که کشته مرده این جور چیزا (البته نه به خاطر روحانی بودنش به این دلیل که 3 شب با هم دیگه بودیم)
ذوق کرده بودیم حسابی . رفتیمو تو اتاق بسیج فوری فوتی ثبت نام کردیم و گزینش شیدیم(اخراجی ها) و اومدیم خونه.
روز های انتظار به سر رسید تا روز موعود فرا رسید ساک هامون برداشته بودیم و شاد و شنگول راهی شدیم
شب اول تازه از راه رسیده بودیم و هنوز مراسم گرم نشده بود یه نگاهی به اطراف انداختم و گفتم :ببین همه
فلاکس چای اوردن ، میوه اوردن ، زولبیا ، بامیا و............ منو میگین دهنم آب افتاده بود کلی غر زدم سر رفقا که چرا ما نداریم از این چیزا با هر بدبختی بود پاهامو کوبیدم به زمین که هر چی نباشه باید فلاکس چای باشه
خلاصه زنگ زدیم و به خانواده محترمه و مکرمه گفتیم تا واسمون 1 فلاکس اوردن
خوب فلاکس اومده بود بقیه چیزا چی؟؟هر چی گفتم بابا بیاین بریم و برگردیم اینا رفته بودن تو حس که مگه اومده اینجا بخوری ؟؟؟دل بیچاره من غمگین و در حسرت تن به خواسته این دو رفیق نامرد داد
با هر بدبختی بود شب سپری شد و سحر رسید غذایی نه چندان خوب و نه چندان بد برامون اوردن ما که شرو ع کردیم به خوردن وقتی سرمون رو بالا گرفتیم دیدیم هیچکی نخورده و میگن غذاش بو گندویه بعضی ها هم که خانواده هاشون واسشون غذا اورده بودن و .........
سه روز با حسرت هی به اینا نگاه کردمو و قبطه خوردم تا روز سوم اخرین افطار آینا واسمون همراه افطاری سیب و زولبیا و بامیا آورده بودن اونا می دونستن یه چشمی اینجاها داره می گرده(خدا خیرشون بده)
روز اخری دلمونو شاد کردن منم یه دونه دوغ یه دونه سیب و ... با این عنوان که متبرکه برداشتم و داخل ساکم گذاشتم این رفقای نامرد نمی ذاشتن و می گفتن بی کلاسیه من که گوش ندادم یکی از بر و بچ هم کل سه روز رو خوابید و عقده هاشو خالی کرد

خاطره شماره ۳) ---- مربوط به نادیا--------
از وقتی که با ساناز و رویا آشنا شدم 3سالی داره میگذره اولین سالی که داشتم روزه میگرفتم باهاشون هنوز با ویژگیهای خاصّشون آشنا نبودم
اولهاش که سانازجون رودربایستی گیر میکرد بماند... اما کم کمک که روش باز شدــــ»
نامرد میگفت: وااااااای من تو رو مثل یه مرغ چاق و چله میبیبنم!!! کی باورش میشه؟ راستش منم که بیشتر گیاه خوارم و اصلا رابطه ای با گوشت و این چیزا ندارم از خودم بدم اومد زدم به سیم آخر و تصمیم گرفتم برم غزه...
بهش میگفتم خب سحری خوب بخور تا به این جسم نهیفت فشار نیاد ، میگفت خوب واسم سخته سحری بیدار شم، واسه همین شب که شام 6بشقاب الی یک دیگ غذا میخورم تا سحری اگه خواب زیاد بهم فشار آورد بیدار نشم
اما در مقایسه با اون رویا جونه که حتی حاضره از اینو اون پول بگیره و واسه دیگران هم روزه بگیره××× بگو ماشاالله××× ***چشم نخوره بچّـــــــــــم***
منم که تحملم در حد معموله
و سعی میکنم روزه غذا نداشته باشم اما دوران ابتدایی که اکثرشو نگرفتم میترسم اگه بمیرم (البته کدوتنبل بجنورد آفت ندااااره) برم جهنم واسه همین جون به عزرائیل و اسماعیل و... نمیدم اما خوب دیگه احتیاط شرط نقل و نباته( ببخشید منظورم همون عقله)
راستی من اون شب خواب دیدم این ساناز اینقدر روزه گرفتن بهش فشار آورده که داشت باخدا دردودل میکرد و میگفت:
خدایا ماه رمضون رو مثل المپیک هر 4سال یک بار و اونم تنها دریک کشور برگزار کن!!! منم که میخواستم اذیتش کنم الکی گفتم :
شنیدی به علت استقبال روزه داران عزیز، ماه مبارک رمضان تا پایان مهر ماه تمدید شد!!!
ساناز رو میگی، پس افتاد... منو رویا جون هم بهش میخندیدیم

توی صفحه اصلی سایت دکه ی ما که دانشکده دخترانه هستش تعداد دانشجویان رو نوشتن :
۹۹۲ دختر و ۱ پسر، والا ما که هر چی توی این ۲ سال چشم چرخوندیم و گردوندیم محض رضای خدا یه پسر پیدا نکردیم. خب دیگه اینم یه سوتی دیگه از دکه ماست که نه ولی دوغ هم که نه اما سرشیره
اگه باور ندارید برید سایت دانشگامون نیگاه کنین: http://afdb.ac.ir/Index.aspx
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اطلاعیه: توجه 
اون بالا نوشته بودم یه سوتی از دانشگامونو (تعداد دانشجویان پسر یکیه!)
احتمالا باز مسئولین دانشکده وبمونو دیدن و این سوتی در حد تیم ملی رو رفعش کردنو آمار جدیدو نوشتن:
آمار جدید کل دانشجویان: 983 دانشجویان پسر: 0
آمار قبلی: کل دانشجویان 993 دانشجویان پسر: 1
نمیدونستم اون یه پسر توی دانشکده به اندازه ۱۰نفر جامیگیره آخه آمار قبلی سایت ۹۹۳بود با حذف اون یه پسر به ۹۸۳ رسید
این طفلیا هر کار میکنن مثلا میخوان ابروشو درست کنن میزنن چششو هم کور میکنن
******ــــــــــــــــــــ ما۳تاخفن ــــــــــــــــــــ******