X
تبلیغات
::- دختران بجنوردی-::

::- دختران بجنوردی-::

ما برگشتیمممممممممم

سلام به همه دوستای گل خودمون ن  ن ن ن ن ن ن

نمیدونید چقدر دلمون براتون تنگ شده بود ...

این مدت که نبودیم کلی ماجرا برامون پیش اومده بود ولی حالا برگشتیم منتها با یه وبلاگ جدید دیگه...

سبک اینبارمون فرق میکنه  هر کی که هنوز مارو یادشه و دلش واسه ما تنگ شده ویکم ما رو دوست  داره یه کامنت برامون بزاره تا لینک جدیدمونو براش بفرستیم ...

منظرتون هستیم ... قربون همه تون....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 11:14  توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::  | 

پس از سالها و روزها

سلااااااااااااااام

دوستای خوبم سلام

امروز به یاد اون قدیما اومدم و به وب لاگمون به بهترین روزامون سر زدم

هنوز من (رویا) و ساناز با همییم ولی نادیا از ما جدا شدهو تو یه دانشگاه دیگه مشغول به تحصیله

دوباره میایم با خاطرات دوران کارشناسی  .

منتظر ما باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 15:29  توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::  | 

 

سلام به همه دوستای  عزیز و بهتر از جانمان به قربانت ولی حالا چرا...!!!

از اونجایی که ما زمانی این وبلاگ رو ساختیم که دانشجوی  کاردانی بودیم و حالا فارغ التحصیل شدیم  (همین تابستون  تموم کردیم)و  قورباغه های پرس شده هامون( استعاره ازکارت دانشجویی) پانچ شد و بعد از گرفتن یک مراسم باشکوه و پوشیدن لباس های فارغ التحصیلی   و اعطای مدرک ، با مقطع کاردانی وداع کردیم.

ما 3 تا تصمیم گرفتیم که  از همین الان تا زمانی که کارشناسی قبول شیم و وارد یه دانشگاه جدید شیم و مطالب و خاطره های اون زمان رو بنویسم   ، تمام خاطره هایی که از زمان کاردانی جا مونده بود که خیلی هم زیاد هستن رو به ترتیب از همون اول قبولی تا زمانی که   فارغ التحصیل شدیم  رو تو این وبلاگ رو بنویسم  و تقریبا چیزی جا نمونه  تا وقتی که ایشاله  باز دوباره کنکور رو شکست بدیم و  یه بار دیگه  وارد دانشگاه بشیم .

خب بریم سر اولین خاطره....... که مربوط میشه به من (ساناز ) و نادیا......

تابستان 86 بود که  بعد از اینکه 5 مرداد کنکور رو دادیم  منتظر اعلام نتایج بودیم .. برعکس هرسال که حتما حتما تا 5 یا 6 شهریور نتایج اعلام میشد .... همون سال خیلی دیر نتایجو زدن... ما هم که بی صبرانه منتظر بودیم  اخهاگه قبول نمیشدیم  اتفاق های بد ی رخ میداد و خانواده ها ما رو ابگوشت میکردن  اگه قبول نمیشدیم .. آخه هزینه هم کرده بودیم خیلی...واسه همونم از همون اول  شهریور  دیگه  روزی یه بار میرفیتم سایت سنجش... من یکی که دیگه بس رفته بودم کم کم بیخیال شدم... دقیقا روز 23 شهریور که اولین روز ماه رمضون هم بود .. من که خیلی کار داشتم همون روز اصلا پیگیر نشدم ببینم این یارو ها بلاخره برگه های ما رو امضا کردن یا نه... .. ساعت 9 شب بود و من خواب بودم که یهو خواهرم  منو بیدار کرد که پاشو نادیا زنگ زده می گه  نتایج رو سایته...

منو بگی  اصلا نفهمیدم کی  سیستم رو روشن کردم .و سریع رفتم سنجش.... شماره کارت خودم رو وارد کردم و همون چند ثانیه که بعد از وارد کردن شماره تا اعلام نتایج 20 بار سکته ناقص و کامل زدم تا اینکه  کلمه زیبای قبولی  رو توی سایت دیدم... حالا  بماند  کارای عجیب الخلقه ای که  انجام دادم... پرش  در جهت سقف خونه در حد 3 متر... جیغ و جیغ و ... خلاصه... ولی خداییش زحمت کشیده بودیم و خیلی خونده بودیم و همون جایی و  همون چیزی که میخواستیم شد....

بریم سر اصل مطلب.. نادیا  که بعد از زنگ زدن  به خونه مون.. منتظر جواب بود . بلافاصله خودش زنگ زد و بهش گفتم  که من قبول شدم .. گفت که سیستم اون خطا میده و خلاصه نتونسته ببینه نتایج رو .. و شماره کارت  خودشو داد تا واسش نگاه کنم...

ما که بیشتر از اینکه قبولی مهم باشه قبول شدن توی یه دانشگاه اونم با هم مهم بود... سریع واسش نگاه کرد و خیلی هول بودم .. و خوشبختانه اونم قبول شد... وقتی زنگید که بپرسه چی شده..  من گفتم مال تو خطا میده نمیدونم چرا...بهتره چند دقیقه بعد نگاه کنی یا اصلا فردا برو نگاه کن... نادیا که  از لحنم متوجه شد خبریه... با نارحتی گفت : قبول نشدم مگه نه؟

من هم با ناراحتی گفتم  خودتو ناراحت نکن...  و کلی دلداری دارم که  بخون سال بعد قبول شی... مامانم هم میگفت نگو گناه داره...ولی من که گفتم مگه چند بار از این سوژه ها  تو سال اتفاق می افته؟؟؟؟....  دیدم که نادیا بلند بلند  گریه کرد...  باباش از اونور میگفت  چی شده؟.... من که دیدم اینجوری شد.. هر چی بهش میگم بابا شوخی کردم ... بخدا دروغ گفتم قبول شدی.. ولی مگه باور میکرد.. با بدبختی آروم کردمش.... ولی خیلی حال کردم.....

رویا هم که اون موقع  تو مشهد بود و از کافی نت  های مقدس  اونجا دیده بود نتیجه قبولی رو...
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 16:31  توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::  | 

گرفتن هدیه مفتکی

سلام دوست من در اين سايت حتما ثبت نام کن ضرري نداره

اين ايمل رو چند روز پيش يکي از دوستان برام فرستاد . ميگفت که حقيقت داره و خودش براش اتفاق افتاده . بنظر عضو شدن ضرر نداره چون هيچ هزينه اي نداره . البته کامل موضوع رو توضيح داده .خودم هم که فکر کردم ديدم اين شرکت با اينکار نشون ميده به شرکتهايي که تبليغ براشون ميکنه ، که نعداد زيادي از سايتش و کالا ها بازديد کردند و در تبليغات موفق بوده و هزينه قراردادي هم که با اين شرکتها بسته ميره تو جيبش . و در اين بين به اونايي هم که بتونند براش تبليغ کنند يعني امثال ما ، هديه و جوايزي ميده . . . بنظر کاملا منطقي مياد و ضرري براي ما نداره چون مجاني است .
.......................................................................................
اين هم اون ايملي است که گفته بودم

سلام
يک ماه پيش به من ايمليي اومد که باور نکردم چي بود
موبايل رايگان همينطور هست من هم باور نکردم
خوندم و عضو شودم حالا ديروز گوشي برام اومد به خاطر همين ميگذارم تا شما هم عضو بشين مدت اومدن گوشي حدود 3 هفته هست گوشي که من انتخاب کرده بودم ايفون 16گيگ

ثبت نام (براي دريافت هديه رايگان موبايت؛گيم،تلوزيون و .... )

دروغ نيست واقعيت داره

عضويتش هم رايگانه (به نظر من که هيچ ضرري نداره

چرا اين شرکت هداياي مجاني مي دهد ؟

اين شرکت در واقع يک شرکت تبليغاتي است که توسط شرکت هاي بزرگي همچون اپل، نوكيا، سوني اريكسون، سامسونگ و ... پشتيباني مي شود و در واقع براي آنها تبليغ ميکند که خرج اين گونه تبليغات بسيار کمتر از تبليغات در تلويزيون هاست..

شما فقط با زير مجموعه گيري مي توانيد گوشي موبايل،کنسولهاي بازي، mp3 player و ... دريافت کنيد.

مثلا k800 :براي گرفتن اين گوشي نياز به 13 زير مجموعه دارين يعني شما 13 تا دوست ندارين?

اگر n95 بخواي 37 نفر بايد زير مجموعه جمع کني .

هر گوشي که بخواي يه تعداد خاصي بايد زيرمجموعه جمع کني که بالاترينش 45 نفره .

به نظر من که آشنا و دوستان شما بيش از 45 نفر هم هستند . تازه آنها هم يک گوشي رايگان ميگيرند .

*****************************************************

مراحل كار:

ابتدا بايد با استفاده از لينك زير وارد سايت xpango بشيد :

http://www.xpango.com?ref=91957254

بعد بر روي چيزي كه مي خواهيد انتخاب كنيد (موبايل- ام پي تري پلير-کنسول گيم- HDTV)كليك كنيد


سپس روي گزينه ي Sign up Now كه با رنگ زرد در بالاي صفحه نوشته كليك كنيد

يا

ثبت نام

وبعد طبق مراحل زير عمل کنيد

:First name نام خود را بنويسيد.

:Last name نام خانوادگي خود را بنويسيد.

:Emailآدرس ايميل خود را وارد كنيد. (ايميل شما بايد واقعي باشد چون براي تكميل ثبت نام بهش نياز داريد)

:Password براي خود پسورد انتخاب كنيد.

:Address1آدرس خود را دقيق به انگليسي بنويسيد.

نوشتن آدرس پستي خود به انگليسي را درست ياد بگيريد چون موبايل يا هر پکيج ديگري که انتخاب کرده ايد به آدرستان ارسال خواهد شد:

لازم نيست در اين قسمت نام شهر، استان، کد پستي و ... را وارد نمائيد، در فيلدهاي پائين تر مي توانيد آنها را درج کنيد:

:Town/Cityشهر خود را بنويسيد.

:County/Stateنام استان خود را بنويسيد.

Country: نام كشور خود را انتخاب كنيد.

:Free Giftنام هديه را انتخاب كنيد،

:Post Code/Zipدر اين قسمت كد پستي منزل خود را وارد كنيد.

:Referral IDدر اين قسمت كدي وجود دارد به آن دست نزنيد


در قسمت Term and Condintion يك تيك بزنيد

نحوه پر کردن فرم ثبت نام

توجه : اگر کد نوشته نبود يعني ثبت نام شما ناقص است و دعوتنامه نداريد و ثبت نام شما اعتبار ندارد .


اگر در هنگام ورود مشخصات مشكلي پيش نياد، به ايميلتان آدرسي مياد بر روش كليك كنيد تا ثبت نامتون تكميل بشه و بعد وارد صفحه اي خواهيد شد كه لينك زير مجموعه گيري شما در آن موجود است. شما بايد اين لينك را به افراد بدهيد و اگر كسي با اين لينك ثبت نام كند زير مجموعه ي شما خواهد شد. بعد از اينكه كسي در زير مجموعه ي شما قرار گرفت و فعال شد(زير مجموعه گرفت) 1 امتياز به شما داده مي شود و شما بعد از كسب امتيازهاي لازم براي دريافت پكيج انتخابي مي توانيد آن را درخواست بدهيد تا ارسال شود.

بعد اين ديگه به شما بستگي داره که چه کار مي کنين.و چند نفر رو ميتونيد زير مجموعه خود کنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 18:37  توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::  | 

باز آمد ماه مهر ماه مهربان

وای خدای من چه کیفی داشت اومدن ماه مهر

لباسای نو کیف و کفش و دفتر و قلم

جلد کردن کتاب و دفترا

روز اول و آشنایی

سرود صبحگاهی ، در رفتن از سر صف ، مبسر بازی و قلدری وایییییییییی زنگای تفریح 

اردوهای بابا امان (از سال اول ابتدایی تا سوم دبیرستان فقط بابا امان)

 خواب موندنا  

ولی حالا چی؟؟؟ نه ذوقی نه اشتیاقی نه دفتر و کتابی 

واسه ما که ماه مهر امسال وجود نداره حالا خدا کنه حداقل سال بعد دوباره بریم تو جمع دانشجو ها

چشم به هم زدیم دوران زیبای دانشجویی هم تموم شد 

هی به این دو تا گفتم بابا بیاین ترمی 4 واحد برداریم تا حالا حالا ها دانشجو باشیم گوش نکردن

حالا باز پشت کنکوری و هزار تا بد بختی

 باز آمد بوی ماه مدرسه

بوی بازی های مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان

بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی

می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم زشوق بچه ها

اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط

خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید

از سرود صبحگاه مدرسه

قیصر امین پور شهریور۶۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 10:47  توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::  | 

همه با هم به مهمونی خدا می رویــــــــــــــــــــــــــــــــــــم....

فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه مسلموناااا.... و  امیدواریم بتونیم میهمان های خوبی  باشیم توی این مهمونی..

توی این پست تصمیم داریم  یه خورده محاوره ای کار کنیم یعنی  از اونجایی که  ما ایرانی هستیم و مسلمون هستیم و حتی باوجود  روزهای  گرم و طاقت فرسا  تمام سعی مونو میکنیم تا  این چیزا باعث نشه عقایدمونو کنار بزاریم ... انشالله.. که همینطور میمونه...

خب خواستیم کاری بکنیم که اگه حوصله تون سر رفت  و تخمه هم که نمیتونید بشکنید  (البته امیدواریم) و تصمیم گرفتید برین  اینترنت ، حالا این وسط  توفیقی شد و  یه سری به وبلاگ ما زدید ـ خالی از لطف نباشه... یه چند تا خاطره هست راجع به ماه مبارک که اینجا براتون میگیم .. شمام اگه خاطره ای راجع به ماه رمضون  داشتید میتونید تو نظرات برامون بگید و ما هم توی همین پست با اسم خودتون  ثبت میکنیم..!!

       

خاطره شماره 1)     ---- مربوط به ساناز --------

از اونجایی که ما خونواده ای همه مون حساسیت زیادی نسبت به خواب داریم و تقریبا دو سوم روزمون رو توی خواب غفلت به سر می بریم  .این موضوع رو  تقریبا بیشتر دوستام می دونن که به تماس تلفنی  بعد از ساعت 9 شب  پاسخ داده نمیشه و یه جورایی میس کال میشه... رو همین حساب دوستامم  تمام کارهاشونو واسه قبل 9  تنظیم میکنن.   این  موضوع خواب زیاد درد سر ساز نیست واسه ما ـ تنها معزلش همین ماه رمضون هاست که  گریبان گیر ما میشه  .گفتم که اگه  ما ساعت خواب واقی مون که چیزی حدود  11 ساعته ( از ساعت 9 نیمه شب تا  ساعت 8 کله صبح )  به طور کامل  طی نشه  و یه خلل ایجاد بشه ،؛ دیگه تمومه .یعنی اون روز واسه ما روز  نمیشه. چون که ما حساسیم  و اون خلل باعث میشه  تمام حس ما رو به هم  بزنه.

خلاصه....شب های  اول ماه رمضون  که همین دیشب هم بود  مساویه با شب اول قبر...

سال های قبل  همیشه مامانم  دو ساعت زود تر بیدار میشد تا ما رو بیدار کنه .. ما هم که دنیا رو اب ببره ما رو خواب... به زور و بدبختی  ـ ثانیه نود   با چشم های بسته یه چیزی میخوریم و  به خواب ادامه میدیم. ولی خدایش مامانم دیگه خسته شده بود از این وضعیت ـ تا اینکه از پارسال نقطه ضعف مارو پیدا کرد و دمار از روزگار ما در آورده ...

من خودم به شخصه  یکی از دلایلی که عمرا اگه ظهر ها بخوابم اینه که ـ میگم مگه آدم با این همه نور خوابش می بره؟

نقطه ضعف ما نوره...  ما توی اتاقمون که میخوابیم یه مهتابی هست که  وقتی روشن میکنیم تا چند دقیقه   صدای بدی  میده و نور مزخرفی داره .. مامانم  یه نیم ساعت مونده به   اذان صبح ، فقط یه تک و پا میاد بی زحمت اون مهتابی رو روشن میکنه بعد با خیال راحت میره ... مام که دو مین نگذشته  سریع ألم میشیم . به همین سادگی .. به همین خوشمزگی ...!!!

حالا چیزی که این وسطه اینه که  نمیونمیم چه  رازی تو ی  این مهتابی هست که هر بار اقدام میکنیم به تعویض کردنش .. نمیشه !! علتش رو باید  تماس بگیریم  جومونگ به همراه گروهش . بیان کشف کنن....!!!

       

خاطره شماره ۲)     ---- مربوط به اعتکاف از زبان رویا --------

آخرای تابستون بود وما زمان انتخاب واحد مون....

ما 3 تا مثل همیشه با هم دیگه رفته بودیم دکمون که یهو دیدیم روی ستون چسبانیده بودن::مراسم پر فیض اعتکاف زمان:   .........  مکان:..........  بدو بالام جان

ماهم که کشته مرده این جور چیزا (البته نه به خاطر روحانی بودنش به این دلیل  که 3 شب با هم دیگه بودیم)

ذوق کرده بودیم حسابی . رفتیمو تو اتاق بسیج فوری فوتی ثبت نام کردیم و گزینش شیدیم(اخراجی ها) و اومدیم خونه.

روز های انتظار به سر رسید تا روز موعود فرا رسید ساک هامون  برداشته بودیم و شاد و شنگول راهی شدیم

شب اول تازه از راه رسیده بودیم و هنوز مراسم گرم نشده بود  یه نگاهی به اطراف انداختم و گفتم :ببین همه

فلاکس چای اوردن ، میوه اوردن ، زولبیا  ، بامیا و............  منو میگین دهنم  آب افتاده بود کلی غر زدم سر رفقا که چرا ما نداریم از این چیزا با هر بدبختی بود پاهامو کوبیدم به زمین که هر چی نباشه باید فلاکس چای باشه

خلاصه زنگ زدیم و  به خانواده محترمه و مکرمه گفتیم تا واسمون  1 فلاکس اوردن

خوب فلاکس اومده بود بقیه چیزا چی؟؟هر چی گفتم بابا بیاین بریم و برگردیم اینا رفته بودن تو حس که مگه اومده اینجا بخوری  ؟؟؟دل بیچاره من غمگین و در حسرت تن به خواسته این دو رفیق نامرد داد

 با هر بدبختی بود شب سپری شد و سحر رسید غذایی نه چندان خوب و نه چندان بد برامون اوردن ما که شرو ع  کردیم به خوردن وقتی سرمون رو بالا گرفتیم دیدیم هیچکی نخورده و میگن غذاش بو گندویه بعضی ها هم که خانواده هاشون واسشون غذا اورده بودن و .........

سه روز با حسرت هی به اینا نگاه کردمو و قبطه خوردم تا روز سوم  اخرین افطار آینا واسمون  همراه افطاری سیب و زولبیا و بامیا آورده بودن اونا می دونستن یه چشمی  اینجاها داره می گرده(خدا خیرشون بده)

روز  اخری دلمونو  شاد کردن  منم  یه دونه دوغ یه دونه سیب  و ...  با این عنوان که متبرکه برداشتم و داخل ساکم گذاشتم این رفقای  نامرد نمی ذاشتن و می گفتن بی کلاسیه من که گوش ندادم  یکی از بر و بچ هم کل سه روز رو خوابید و عقده هاشو خالی کرد

     

خاطره شماره ۳)     ---- مربوط به نادیا--------

از وقتی که با ساناز و رویا آشنا شدم 3سالی داره میگذره اولین سالی که داشتم روزه میگرفتم باهاشون  هنوز با ویژگیهای خاصّشون آشنا نبودم

اولهاش که سانازجون رودربایستی گیر میکرد بماند... اما کم کمک که روش باز شدــــ»

 نامرد میگفت: وااااااای من تو رو مثل یه مرغ چاق و چله میبیبنم!!! کی باورش میشه؟  راستش  منم که بیشتر گیاه خوارم و اصلا رابطه ای با گوشت و این چیزا ندارم از خودم بدم اومد زدم به سیم آخر و تصمیم گرفتم برم غزه...

بهش میگفتم خب سحری خوب بخور تا به این جسم  نهیفت فشار نیاد ، میگفت خوب واسم سخته سحری بیدار شم، واسه همین شب که شام 6بشقاب الی یک دیگ غذا میخورم تا سحری اگه خواب زیاد بهم فشار آورد بیدار نشم

اما در مقایسه با اون رویا جونه که حتی حاضره از اینو اون پول بگیره و واسه دیگران هم روزه بگیره××× بگو ماشاالله××× ***چشم نخوره بچّـــــــــــم***

منم که تحملم در حد معموله و سعی میکنم روزه غذا نداشته باشم اما دوران ابتدایی که اکثرشو نگرفتم میترسم اگه بمیرم (البته کدوتنبل بجنورد آفت ندااااره) برم جهنم واسه همین جون به عزرائیل و اسماعیل و... نمیدم اما خوب دیگه احتیاط شرط نقل و نباته( ببخشید منظورم همون عقله)

راستی من اون شب خواب دیدم این ساناز اینقدر روزه گرفتن بهش فشار آورده که داشت باخدا دردودل میکرد و میگفت:

خدایا ماه رمضون رو مثل المپیک هر 4سال یک بار و اونم تنها دریک کشور برگزار کن!!! منم که میخواستم اذیتش کنم الکی گفتم :

شنیدی به علت استقبال روزه داران عزیز، ماه مبارک رمضان تا پایان مهر ماه تمدید شد!!!

ساناز رو میگی، پس افتاد... منو رویا جون هم بهش میخندیدیم

  • راستی اطلاعیه جدید=  توجه:    توجه: Danger که نه، تانکر هم که نه، اما خوب دیگه دقت کنید

 توی صفحه اصلی سایت دکه ی ما که دانشکده  دخترانه هستش تعداد دانشجویان رو نوشتن :

۹۹۲ دختر و ۱ پسر،  والا ما که هر چی توی این ۲ سال چشم چرخوندیم و گردوندیم  محض رضای خدا یه پسر پیدا نکردیم. خب دیگه اینم یه سوتی دیگه از دکه ماست که نه ولی دوغ هم که نه اما سرشیره

اگه باور ندارید برید سایت دانشگامون نیگاه کنین:     http://afdb.ac.ir/Index.aspx

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اطلاعیه: توجه

اون بالا نوشته بودم یه سوتی از دانشگامونو (تعداد دانشجویان پسر یکیه!)

احتمالا باز مسئولین دانشکده وبمونو دیدن و این سوتی در حد تیم ملی رو رفعش کردنو آمار جدیدو نوشتن:

آمار جدید کل دانشجویان:  983    دانشجویان پسر:  0

آمار قبلی: کل دانشجویان 993   دانشجویان پسر:   1

نمیدونستم اون یه پسر توی دانشکده به اندازه ۱۰نفر جامیگیره آخه آمار قبلی سایت ۹۹۳بود با حذف اون یه پسر به ۹۸۳ رسید

این طفلیا هر کار میکنن مثلا میخوان ابروشو درست کنن میزنن چششو هم کور میکنن

******ــــــــــــــــــــ ما۳تاخفن ــــــــــــــــــــ******

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 14:10  توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::  |